
چشم خود بستم که دیگر
چشم مستش ننگرم
ناگهان دل داد زد
دیوانه من می بینمش

برچسب: شهریار,
نویسنده: رویا نوروزی
به آرامی آغاز به مردن میكنیاگر سفر نكنی
اگر كتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نكنی
به آرامی آغاز به مردن می كنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سركش
و از چیزهایی كه چشمانت را
به درخشش وامیدارند
و ضربان قلبت را تندتر میكنند
دوری كنی
امروز زندگی را آغاز كن
امروز مخاطره كن
امروز كاری كن
نگذار كه به آرامی بمیری
زندگی را ورق بزنهر فصلش را خوب بخوان
با بهار برقص
با تابستان بچرخ
در پاییزش عاشقانه قدم بزن
با زمستانش بنشین
و چایت را به سلامتی نفس کشیدنت بنوش
زندگی را باید زندگی کرد
آنطور که دلت می گوید
مبادا زندگی را دست نخورده
برای مرگ بگذاری

دلم عاشق شدن فرمود
و من بر حسب فرمانش
در افتادم بدان دردی
که پیدا نیست درمانش

برچسب: فرمود,
نویسنده: رویا نوروزی
دلم می خواستدنیا خانه مهر و محبت بود
دلم می خواست
مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال یکدیگر نمی کردند
کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند
مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند
از این خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردند
چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردند
چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده است
چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی
در آسمان دهر تابنده است
چه شیرین است وقتی
شهریور است
و من
پرنده ی خیالم را به سوی شالیزار پر می دهم
به شالیزار که می رسم
تمام حجم خیالم خیس باران می شود
باد گیسوی طلایی شالیزار را شانه می زند
و سنبله به صد ناز می رقصد
گویی که شهریورعاشق شده است
برچسب: شهریورعاشق,اسدی,
نویسنده: رویا نوروزی